#اتفاقات_واقعی داداشم ازدواج کرد،عروسمون غریبه غریبه بود از یک شهر دور، خونه داداشم توی یک اتاق توی حیاط خونه بابام اینا بود،دختره (عروسمون)همیشه رفتارای عجیب غریب میکرد،مثلا بالش میچید روی تختش بعد پتو رو میکشید روش که ما فکر کنیم خوابه بعد میرفت بیرون ،بعد از شهرشون زنگ میزد که اومدم خونه بابام،یا وقتی توی کوچه بودیم میگفت روی پشت بومِ این خونه رو ببین یکی داره نگاه میکنه،برمیگشتیم نگاه میکردیم کسی نبود،یا میگفت رفتم خونه همسایه،دخترش(10 سالش بود) داشت تریاک میکشید😐 خیلی کار های عجیب،آخرش هم یک روز کنار داداشم نشسته بود بدون دعوا و بحث گفت میخوام خودمو آتیش بزنم و با سرعت رفت نفت ریخت روی خودش، کبریتو کشید ،آتیش گرفت و مرد😐 نمیدونم مواد میزد یا جنی بود واقعا
نظرات
ارسال یک نظر